
روزي زيبايي و زشتي در ساحل درياي به هم رسيدند آن دو به هم گفتند: بيا در دريا شنا کنيم. برهنه شدند و در آب شنا کردند، و زماني گذشت و زشتي به ساحل بازگشت و جامه هاي زيبايي را پوشيد و رفت. زيبا نيز از دريا بيرون آمد و تن پوشش را نيافت، از برهنگي خويش شرم کرد و به ناچار لباس زشتي را پوشيد و به راه خود رفت. تا اين زمان نيز، مردان و زنان، اين دو را با هم اشتباه مي گيرند. اما اندک افرادي هم هستند که چهره زيبايي را مي بينند، و فارغ از جامه هايي که بر تن دارد، او را مي شناسند. و برخي نيز چهره زشتي را مي شناسند، و لباسهايش او را از چشمهاي اينان پنهان نمي دارد.

+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 1:54 قبل از ظهر  توسط شبنم
|

عيب کار اينجاست که من " آنچه هستم " را با " آنچه بايد باشم " اشتباه مي کنم ،
خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم،در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم

+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 1:45 قبل از ظهر  توسط شبنم
|
+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 1:34 قبل از ظهر  توسط شبنم
|
چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم .
چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم .
چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم .
چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم .
چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم.
چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم .
چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم .
چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم .
چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم.
و چي مي شد اگه...
و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟!!



+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 1:33 قبل از ظهر  توسط شبنم
|
+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 1:11 قبل از ظهر  توسط شبنم
|
+ نوشته شده در یکشنبه 13 فروردین1385ساعت 1:2 قبل از ظهر  توسط شبنم
|
+ نوشته شده در جمعه 11 فروردین1385ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط شبنم
|
+ نوشته شده در جمعه 11 فروردین1385ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط شبنم
|
دست در دست بهار
پای در راهی گذار
همسفر شو با نگاه این بهار
من که از چشمه ی اشک نگار
من که از غصه های درد یار
سخت غمگینم
و برای بهار لحظه هایش در انتظار...
ای بهار!
بر دل زیبای او ...
باز هم شادی بیار!
بیا و قصر احساسم را از قدمهای پر مهرت سرشار کن از طرف دخترک شاه پریان




+ نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 0:58 قبل از ظهر  توسط شبنم
|
چراغ های خاموش تاریکی های معنا دار تاریکی هایی که جز درد معنایی ندارند. زمان میگذرد و می دانم مدت زیادی است که زمان از یاد من رفته است اما یاد تو............................. میدانمکه از پیشم خواهی رفت اما شوق لحظه ای با تو بودن در این تنهایی گرچه خیال است ولی زیباست زمان میگذرد و من در گوشه ی اتاق در یاد تو باز هم آن را از دست می دهم به صدایم گوش کن و بگذار برای لحظه ای از زمان با ارزش تر باشی مثل همیشه
+ نوشته شده در دوشنبه 7 فروردین1385ساعت 0:30 قبل از ظهر  توسط شبنم
|